دیوار نامه

کویر4

نمیبینم،چیزی نمیبینم.

اینهمه گرد و غبار و خاک چرا؟آنهم در سرزمینی که روزی دشت و دمن بود و جای گل و بلبل!

باز کن پنجره های دلت را،نمیدانی ولی دلت هوای تازه میخواهد.

بگذار فرشته های بازیگوش سرک بکشند توی دلت و خنده های ریزشان بپیچد در تمام جانت که باز گلی باز شود و بلبلی عاشق.

+   ستایش مهرافرین ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

تردید

نگفته بودم،نمی دانستی

من از تردید سرشارم

...

+   ستایش مهرافرین ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

دردسر

-سرت به کارت باشد.چقدر دنبال دردسر میگردی؟مگر به درمان آن همهء دیگر رسیدی که نیشت دوباره بازِ این یکی شده؟

-زندگی بی دردسر بی زندگی.

-!!! سرت دارد میترکد میدانم.کمی بخواب.

+   ستایش مهرافرین ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

کویر3

دلم تنگ است این روزها

این روزها خیلی زود شب میشوند،شبها دوباره به شب می رسند،عمر آفتاب کوتاه است.

این روزها ماه شکار حوضهای کوچک و بزرگ شاعرکان نوپا و دیرپاست.شبها سردند،ستاره ها پتوپیچند،نوری نمی دهند،آسمان دستش تنگ است،ابرها چروک و فقیرند،پیرند،جان ندارند.

خلاصه دنیا ،کویر دلبازیست برای خود.

+   ستایش مهرافرین ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

...

آی.... داری میروی دستی روی چشمانم بکش ،چشمان منتظرم را خودت ببند.

نا شکیبی کار من نیست،کار من بی تو مرگ است.

+   ستایش مهرافرین ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱

زندگی

حق با فلسفه است که می گوید زندگی را رو به عقب می توان فهمید.اما معمولا از این اصل دیگر غافل می شویم که زندگی را رو به جلو باید زیست.

وقتی به اصل اخیر توجه کنیم قهراً به این نتیجه خواهیم رسیدکه زندگی در زمان را هرگز نمی توان بدرستی فهمید.زیرا هیچ لحظه ای از زندگی را نمی توان متوقف کرد تا نگاهمان را به عقب برگردانیم.

                                              (کیرکگور)

+   ستایش مهرافرین ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

کویر2

نمک زاری به اندازه ات توی دلم غوغا می کند.برای دیروز،امروز،فردا

هر چه آب هم به دل می بندم رفع نمی شود،گویی خودِ خودِ تو در منی

باش،باید پذیرفت.می پذیرم.

اما کاش به اندازهء شیرینیها،شوریها نازل می شدند.

+   ستایش مهرافرین ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

باران وار

چه بیصدا،چه آرام،سر به زیر و متین می آیی و می روی.هر روز رد پایت را بی آنکه ببینمت می بینم.

چه نجیبی تو،باران وار،چیزی مثل آن.تو راز دل شمعدانیها را می دانی،محرمی،خاصی،پس چه عجب اگر اینهمه لطیف و دل آرامی.

نشنیده بگیر،بیا ،برو،بگذار برویند گلهای نازی که برای قدمهای تو مشتاقند و اینهمه تبسم که مدیون حضور تواَند.

+   ستایش مهرافرین ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir